سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴

13 رجب

ولادت حضرت علی علیه السلام

وقتی صدای عشق درعالم شنیده شد     وقتی نسیم عشق درعالم وزیده شد

انگور و جام وباده تمامی شدند مست     ازقطره ای که از لب ساقی چکیده شد

وقتی نفس کشید حقیقت ، خزان گذشت     آن میو ه های کال به یکجا رسیده شد

وقتی ترک به گوشه دیوار کعبه خورد     بعد ازسه روز سّر خدا آفریده شد

بر دست مادری که برون آمد از حرم      یک قاب عکس روی خداوند دیده شد

 آمد علی بت شکن وبت خراب شد

از ترس شیر زهره ی هر روبه آب شد

مهمانی خداست واین میهمان علیست     در اصل میهمان شب و میزبان علیست

درسایه سار نور علی کعبه تکیه زد     وقتی که نور جلوه گر وسایبان علیست

روی زمین تجلّی معراج حق شده     وقتی تمام گستره ی آسمان علیست

عیسی هم از نفس کشیدن او زنده می شود     اقرارکرده زاده ی مریم که جان علیست

قاضی خدا و محکمه محشر ولی قسم     در روز حشر معنی هرامتحان علیست

با سیزده پیاله خم ما لبالب است

سّرتمام قدر فقط در همین شب است

درعاشقی بهانه ی کلّ بهانه ها     نام علیست که شده شور ترانه ها

برهرپیمبری همه جا لطف کرده است     او حاضر است در همه دوره زمانه ها

با عشق و اذن او وبه یمن نگاه اوست     که سر برون زخاک برآرد جوانه ها

از بس که خیل دل گره خورده به زلف او     بر شانه اش شکسته تمامی شانه ها

صد ها هزار زلزله هم بی نتیجه است     وقتی علیست هرز بلا بین خانه ها

کاخی که بی علیست زویرانه بد تر است

یک موی او برابر عالم برابر است

تفسیرلافتی صف خیبر چه دیدنی است     معنی انّما صف محشر چه دیدنی است

شرح خروش تیغ دو سر بس شنیدنی ست     امّا فرو ضربه ی آخر چه دیدنی است

بین لحد به قصد زیارت اگر روی        دیدار روی حضرت حیدر چه دیدنی است

عشق علی اگر سبب کافری شود     کفرش کنار مستی کافر چه دیدنی است

اینها شنیدنی است فقط بین لحظه ها     ساقی کنار سوره ی کوثر چه دیدنی است

این یک حقیقت است خدا گفته با همه

هم کفو مرتضی نشود غیر فاطمه

وقتی علی رسید پیمبر قراریافت     اوراشبیه ومثل خود آئینه داریافت

قنداقه را به دست گرفت و نگاه کرد     او را ولّی خویش درایل و تبار یافت

دست خدا جمال خودش را کشیده بود     او راتجلّی رخ حق این نگار یافت

او آیه خواند هیچ کسی جزنبی نگفت    قرآن برای وصف علی انتشار یافت

خم شد پیمبر به لبش بوسه هدیه داد     او اولین کسی است که این افتخار یافت

بوسه به کام قاری قرآن عبادت است

ضربه ولی به روی لب او خیانت است   سال 87

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۷:۱۶ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم آبان ۱۳۹۳

سبک های محرم

با سلام فایل پی دی اف سبک های ویژه ماه محرّم بر روی سایت www.eyvoontala.ir قابل دانلود می باشد.
نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۸:۲۷ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳

میلاد سه ساله

میلادیه حضرت سه ساله اباعبدالله الحسین علیه السلام

نفسی تازه شد و تازه شد احوال زمین

واشد از شوق به یکباره پر و بال زمین

گوئیا جامه ای از نور به تن کرده فلک

رشته پولک هفت رنگ شده شال زمین

چه مبارک خبری بر روی لب افتاده

خاصّه در شهر مدینه که شده خال زمین

بسکه از عرش فرشته به طواف آمده است

که شده بیت ولا مرکز جنجال زمین

دختری آمده که یک نفسش می ارزد

 به نفس های خلائق طی صد سال زمین

پاکی آئینه و آب به دنیا آمد

دختر حضرت ارباب به دنیا آمد

این ولادت چقدر شور و صفا آورده

چقدر خنده همراه بکا آورده

مستی قبل حلول رمضان را عشق است

ساقی این بار می از دست خدا آورده

دختر شاه پریان بنی هاشم را

حق به خانمی یک مشت گدا آورده

گردت ای دختر یزدگرد همه می گردند

که چه ریحانه گلی قبله نما آورده

شعر موسیقی گلخنده این نازترین

بیشتر حال عمو را سر جا آورده

همه اهل و عشیره به تماشا هستند

 بازهم مست دم حضرت زهرا هستند

هرچه گشتیم ندیدیم ازاین دختر سر

که چنین داشته باشد به وجودش جوهر

سه پسر داشت که همنام علی شد ارباب

فقط این دختر دردانه شد عین کوثر

چه کسی گفته که بی سایه شد اطراقگهش

قامت کوچک او سایه زند برمحشر

پسر و دختر این طایفه حیدر وارند

هرکسی رزم کند در خور خود با لشگر

سیلی خطبه زینب  همه را رسوا کرد

گریه نیمه شب او زده تیر آخر

نوه حیدر کرار چنین می باشد

راکب دوش علمدار چنین می باشد

دخترک نیمه شبی را شب یلدایی کرد

شام را ریخت به هم یک تنه غوغایی کرد

همه را بهت زده کرد پدر را آورد

بسکه درآن دل شب گریه زیبایی کرد

به پدر گفت گلویت چه بهم ریخته است

روضه انداخت به راه و مجلس آرایی کرد

به پدر گفت کف دست پیاپی خوردن

صورت زرد مرا سرخ و تماشایی کرد

چند جایی وسط فرق سرم خالی شد

شعله و پنجه مرا طعمه هر جایی کرد

آنقدر گریه کند در بر تو دختر تو

که بشوید ببرد بوی شراب از سرتو

مجتبی صمدی شهاب شعبان 1393 ه .ش

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۷:۱۹ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۳

به بهانه میلاد حضرت رقیّه سلام الله علیها

به بهانه ی طلوع سه ساله سلام الله علیها

شبم صبح و صبحم پر از نورهاست        دلم مست ومستی پرازشورهاست

   کلیم دلم را به دریا زدم                 شدم نوح و درباورم طورهاست

به دریای طوفانی معجزه       عصا بهترین پاروی کورهاست

عصایم فقط عشق بی انتهاست     همان عشق پاکی که از دورهاست

مراسجده باید کند هرچه مست     جنون درتب و خون مغرور هاست

سه پلّه مرا تاخدا مانده است     سرم تشنه ی دار منصور هاست

چه می بینم این بار روی زمین     مدینه چرا مرکز حور هاست؟

همه در تعجّب همه در سکوت     زمین ازفلک غرق مأمورهاست

سلیمان شهر مدینه به تخت     به دور وبرش ازملک مورهاست

صلا می رسد رجعت کوثر است     قیامی پراز نفخه ی صورهاست

قیامت بپا شد بگو باهمه

رقّیه رسیده است یافاطمه

همه مست و درعین ناباوری           شده خیره بر روی این کوثری

که آمد زآفاق و ازموعدش         جلوتر نموده بپا نموده محشری

درخشان چو درّ نجف از صدف      زنسل علی آمده گوهری

تمام آئینه کرده زهرا ظهور      در این چهره ی نازتر ازپری

مگو لعل و گوهر به این نور کل     مشو رد زمدحش چنین سرسری

خدا با جمالش برای ملک زده در زمین قبله ی دیگری

دراین خانواده همه شاخص اند     ولی کس ندیده چنین دختری

کسی مثل او کی به یک نیم خند     زبابای خود می کند دلبری

به دستان بابا بود دیدنی     ندیده کسی اینچنین منظری

ابالفضل زیبا تر از قبل شد     چوزد بوسه براین رخ مادری

قیامت بپا شد بگو باهمه

رقّیه رسیده است یافاطمه

سه ساله ولی راه صد ساله رفت     چه شیدا چه زیبا چه خوش، واله رفت

گل از خجلت او شد عمرش قلیل     بهار حقیقی هرساله رفت

سفید آمد و یاس خوش رنگ بود    ولی حیف شد مثل آلاله رفت

کبوتر شد و ماهی رود بود      بمیرم که بی پّر وبی باله رفت

ستاره شد و یکدفه مثل برق     درآن تیرگی شب ضاله رفت

دلیل کم چشم کم سوش شد     زبسکه زهر دیده اش ژاله رفت

وگرنه که سیلی امانش نداد     که ازحنجرش قدرت ناله رفت

چه زجری کشید آنشب ازدست زجر     از آن مشت از صورتش هاله رفت

تمام تنش بسکه خون مرده بود     که هوش از سر شخص غساله رفت

فقط با تیمّم بدون کفن     تن آسمان زیر یک چاله رفت

قیامت بپا شد بگو باهمه

رقّیه رسیده است یافاطمه

سروده سال 89

 

 

 

 

 

 

            

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۸:۵۷ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳

نیمه شعبان

نیمه شعبان

نفس باد صفا پشت صفا آورده

ساقی این بار دگر آب بقا اورده

گل نرگس همه را مست وغزلخوان کرده

با شمیمی که پراز بوی خدا آورده

عشق امشب به سوی سامره افتاد به خاک

دل به آن کعبه عبادات به جا آورده

تانیفتد به زمین تکیه زند درتعظیم

پسرآسیه همراه عصا آورده

مادری آئینه سیرت پسری زیبارو

بهر ورّاثی آن تیغ دوتا آورده

انتظار همه ی دین پیمبر آمد

آخرین وارث تیغ شه خیبرآمد

دیده واکرد همانکه نگهش دریائی است

گرچه مخلوق ولی خالق هر زیبائی است

می شود سرو خجالت زده از دیدارش

بسکه سرو قد این سرو سهی رعنائی است

قافله قافله مجنون شده ی او لیلا

بسکه شیرین سخن و عشوه گر ولیلائی است

نام اولرزه فکنده ست به هربتخانه

قدرت بت شکن بازوی او مولائی است

بیشتر ازهمه کس ارث زمادر برده

قدرت جاذبه ی هر نظرش زهرائی است

حاکم اصلی دلهاست خدا می داند

هدف آخر دنیاست خدا می داند

او بود پرده نشین و زهمه پیداتر

پیش او جلوه ی خورشید شبیه اختر

آخرین تیر خدا در شب ظلمانی اوست

درحقیقت بو او پایه گذار محشر

کعبه برپاست فقط تاکه شود تکیه گهش

تشنه اش زمزم و سعی و عرفات و مشعر

همه ادیان الهی به ظهورش مؤمن

جز به دستش نرسد فتنه گری ها آخر

در سپاهش نفراتی چو خمینی باشد

سیرت وصورتشان هست هزاران لشگر

عاقبت ابرسیه از رخ او دور شود

از نگاهش همه افلاک پرازنور شود

جاء حقّ وزهق الباطل قرآن مهدی است

ماه شق القمر نیمه ی شعبان مهدی است

او که آید شو آغاز همه خوبی ها

به غم و ظلم وستم خاتم وپایان مهدی است

رهروان پسر نوح بدانید همه

موج طوفان کش ورعد آور و طغیان مهدی است

رسدآن روز که اسلام شود عالمگیر

همگی عبد ، ولی صاحب فرمان مهدی است

رسد ان روز که در هر ورق مطبوعات

عکس وتصویر وسخن صفحه و عنوان مهدی است

او که آید به یتیمان برسد خمس و ذکات

پر شود خاک زمین از دم خیر وبرکات

آید آن شاه که عزّت دهد انسانی را

کند احیا به جهان شیوه ی ربّانی را

چون که در بند ستم رکن عدالت بیند

کندآزادچنین مرجع زندانی را

می کَندریشه ی دجّال زبن باقدرت

می نشاند سرِجا حمله ی سفیانی را

می شود جلوهگر از یمن قدومش ثروت

پُرکند درهمه جا دکّه ی ارزانی را

می زند بادمِ شمشیر عدالت گردن

عالم بی عمل مُهر به پیشانی را

با وجودش همه جا خوب تر از خوبی هاست

بودنش خوبترین ثانیه های دنیاست

او می آید که صفا بر سر هرکو بدهد

بال پرواز دوباره به پرستو بدهد

او می آید که گلستان شود این دشت کویر

تا فضا عطر دعا جلوه ی شب بو بدهد

او می آید به مدینه سرِ آن کوچه ی تنگ

تا که بر ادر خود فاطمه دارو بدهد

او میآید که به آن دیده ی سیلی خورده

بعد آن پنجه ی تاریک کمی سو بدهد

او می آید که رقیّه ز رخش غم برود

شود آیا که به آن غمزده گیسو بدهد؟

پس بزن شب بارلها برسان مهدی را

جان زینب بارلها برسان مهدی را 

مجتبی صمدی شهاب  - نیمه شعبان 1387

 

 

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۸:۲۲ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام

مگر میشود غرق دریا نشد    مگر میشود عبد مولا نشد

مگر میشود در حسینیّه ها     گرفتار این شور شبها نشد

مگر میشود لب به ساغر زد و    اسیر خم زلف سقّا نشد

مگر میشود بین سجاده ها    به یک ذکر حق مثل موسی نشد

مگر میشود درشب یازده    پر از نور آن ماه فردا نشد

مگر میشود بین صحرا نرفت    به یک غمزه مجنون لیلا نشد

دل من گرفتار این دلبری است

دل من همیشه علی اکبری است

علی اکبرآمد جوان شد دلم    کبوتر شد وآسمان شد دلم

فقط دل به او دادم و پاشدم    برنده در این امتحان شد دلم

من ارزان ترین بنده بودم که او     به قلبم نشست وگران شد دلم

لبم بوسه ای برقدومش زده    که استاد فنّ بیان شد دلم

صدایش شنیدم مسلمان شدم    بیاد غمش نوحه خوان شد دلم

محّرم دل من دل دیگری است

دل من همیشه علی اکبری است

زوایای ذات خدا روشده    که ذکر همه بازهم هو شده

زبس نور می ریزد از چشم او    بساط مه و مهر جارو شده

ملک گرد گهواره اش در طواف    فلک مست این یاس شب بو شده

ترک خورده شد کعبه سینه ها    علّی دگر جلوه هو شده

شدم گم سر جاده زلف او    دلم بند آن پیچ گیسو شده

پیمبر رسیده دوباره که باز    بت و بتکده سر به زانو شده ؟

جمالش پیمبر رگش حیدری است

دل من همیشه علی اکبری است

قدم میزند میکند دلبری    بپا می کند در زمین محشری

نفس می کشد زنده گردد مسیح    نگاهش کند سنگ راگوهری

بود خَلقا و خُلقا و منطقا     تجلّی اوصاف پیغمبری

اگر که همه عبد ذاتش شوند     نماند دگر در زمین کافری

اگر ذوالفقاری بدستش رسد    نشان می دهد حمله ی حیدری

فقط بر سر احترام عمو    نشد صاحب رکن سر لشگری

قسم بر مقامش که نام آوری است

دل من همیشه علی اکبری است

قد و قامتش تا خدا رفته است    فراتر زافکار ما رفته است

زپیغمبریش که گفتم ولی     به جدّش علی پا به پا رفته است

بنی هاشم آئینه ی مادرند    به زهرا عجب با صفا رفته است

کرم خانه پا کرده پائین پا    کریم است و به مجتبی رفته است

زند نبض بابا به هر نبض او    به بابا چه بی انتها رفته است

مدینه ، نجف رفته با این پسر    هر آنکس که به کربلا رفته است

عجب دلبر ناز و خوش منظری است

دل من همیشه علی اکبری است

جوانی و دید داری اش یکطرف    به دین خدا یاری اش یک طرف

مقامات شه زادگیش کنار    گذشت و فداکاری اش یکطرف

قشنگی و زیبائیش جای خود     به سجاده ها زاری اش یکطرف

دل عمّه بود و حرم بود و او     زبابا گرفتاری اش یکطرف

وجود پراکنده اش یکطرف    لب پر زخون جاری اش یکطرف

همه یکطرف پیش پای پدر    نفس های اجباری اش یکطرف

دلم روضه خوان گل پرپری است

 دل من همیشه علی اکبری است

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۱۰:۲ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲

اربعین

اربعین....

ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم              باور نداشتم که به قبرت نظر کنم

     ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید                 با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم

با یاد روز واقعه جا دارد از غمت                     لطمه زنان کنار تو جان محتضر کنم

با کعب نی جدا شده ام از تو یا اخا                 حتی نشد که حلق تو با اشک تر کنم

بهرم دعا نما که مبادا دوباره از                         دروازه های شام بلا من گذر کنم

شد آستین من بخدا معجرم حسین                عباس را نباید از آن با خبر کنم؟!!

مانده صدای چوب و لبت بین گوش من              صد آه تا که یاد تو و طشت زر کنم

رنجیده سرفرازم و پیش تو سر به زیر                 آخر چگونه شرح غم آن سحر کنم

طفل سه ساله ی تو میان خرابه گفت               باید به مرگ، چاره ی داغ پدر کنم

با دست خسته زیر لحد جای دادمش               جا دارد از خجالت تو جان به در کنم

گزیده ای از یک غزل بلند سروده سال ۸۷

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۹:۳۵ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲

برگی از یک مثنوی در شکوه رینب کبری سلام الله علیها


با حدیث عشق غوغا می کنم

عشق را باعشق معنا می کنم

صحبت از عشق است ونام زینب است

عشق معنای تمام زینب است

کیست زینب جز خدای عاشقی

صاحب صوت رسای عاشقی

عشق با زینب تجلّی یافته

تارو پود عشق را او بافته

عشق او اوج مقامات است و بس

عشق بی زینب خرافات است و بس

سازمان عشق را او رهبر است

بعد زهرا او به عالم مادر است

زن ولی مردآفرین است و دلیر

مردها دردام نطق او اسیر

اوخودش را شهره در آفاق کرد

کودتا در کشور عشاق کرد

فاتح کوه بلند عصمت است

نیش بیداری زخواب غفلت است

عالم هر علم بی تعلیم اوست

زاده ی شیر و جدا ازبیم اوست

زن ولی با غرّشی طوفانی است

صاحب فنّ خطابه خوانی است

تاجر سرمایه دار عشق اوست

با کلامش ذوافقار عشق اوست

پنج تن در او تجلّا می کند

نطق حیدر خوب اجرا می کند

نیست تنها دخت والای علی

او بود امّ ابیهای علی

نان حیدر ، شیر کوثرخورده است

کربلا را او به مقصد برده است

کاخ ظلمت را به خاکستر نشاند

او به دامانش رقیّه پروراند

قاتل آل امیّه زینب است

عشق آموز رقیّه زینب است

ما رأیت الاّ جمیلا ورد اوست

حضرت ام البنین شاگرد اوست

رتبه اش بالاتر از مقیاس بود

خادم او حضرت عباس بود

عین و شین وقاف یعنی دلبری

جلوه ی زهرا و صوت حیدری

نان حیدر شیر کوثر خورده است

کربلا را او به مقصد برده است

او لیاقت داشت پیغمبر شود

مثل مادر سوره ی کوثر شود

درعبادت سینه ها دارد یقین

او بود مانند زین العابدین

درتمام عمر حتّی در بلا

یک نماز شب نشد از او قضا

او ولایت را حسن خو طینت است

زینب است و زینت هر زینت است

او شجاعت را حسینی وار داشت

بر تولّای علی اصرار داشت

یک یک پیغمبران مدیون او

شد نبوّت هم گروه خون او

او لیاقت داشت پیغمبر شود

مثل مادر سوره ی کوثر شود

رمز جاوید دوام کربلاست

 کارگردان قیام کربلاست

تا قیامت جلوه ی تابنده شد

تیم دشمن پیش او بازنده شد

گرچه زینب هست نامی دلربا

نام زینب با حسین دار صفا

صبر با یادش صبوری می کند

از هراس و غصّه دوری می کند

 روز اوّل با حسینش عهد بست

پای این پیمان سر خود را شکست

تا سر ببریده را برنیزه دید

خون سر از چوبه ی محمل چکید

 

مجتبی صمدی شهاب 1382

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۱۰:۱۴ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲

شهادت مولا علی علیه السلام


گویا که خاک مرده به کوفه نشسته است حیدر دلیل زندگی و جان کوفه بود

ازسجده سربلند نمود و سرش شکست این مزد سرزدن به به یتیمان کوفه بود

امشب برای شیرخدا شام آرزوست پایان تلخ دوره ی چشم انتظاری است

امّا برای زینب محزون ادامه ی دوران تیره ی غم واندوه وزاری است

سرخی خون زریش سفیدش نمی رود زینب به اشک ، خون زلبش پاک میکند

مانند دفن فاطمه درغربتی عجیب فردا حسن جنازه ی او خاک می کند

درعرش شهرتش علنی در زمین غریب مردی که خیری از بشریّت ندید رفت

او بادورنگی همه ی اهل کوفه ساخت امّا دگر زدوری زهرا برید رفت

کم کم که دست وپای علی سرد می شود گرمی زخانواده ی این مرد می رود

امشب به سوی یاس سفید کبود خود با صورتی ز زهر جفا زرد می رود

ساعات آخرین غم دل را مرور کرد یاد خروش خندق وخیبر فتاده بود

ابروی چاک خورده ی خود را به هم کشید گویا به یاد آتش آن در فتاده بود

می سوخت با حرارت آن شعله ، نه زتب یادش نمی رود که چگونه درآن بلا

دشمن زصبر حیدری اش استفاده کرد با قصد کشت فاطمه را زد به کوچه ها

بیهوش می شد و نگهش پر شراره بود خورشید عمر طی شده اش روی بام بود

دیگر طبیب نسخه ی قطع امید داد آمد زمان رجعت و کارش تمام بود

وقت وصیّت آمد وشد گریه ها بلند هرم نفس نفس زدنش جان خانه برد

باب النجات عالم امکان حسین را باب الحوائج آمد و بر دست او سپرد

جای شهادتین زلبش گفت یا حسین زیبب زهوش رفت وگریبان خود درید

تا شام تار شام غریبان کربلا زینب دگر رخ بابای خود ندید

از کوفه رفت سوی مدینه پس از پدر در کوفه او علاقه ی ماندن دگر نداشت

از کوفه با جلال و شکوه تمام رفت امّا اسیرآمد و در کوفه پا گذاشت

دور و برش حسین و ابالفضل در طواف از کو فه رفت با صلواتی پر از درود

آمد به شهر کوفه ولی دلشکسته با سرهای بی تنی که همه روی نیزه بود

جای تلافی نظر لطف مرتضی گویا علی دوباره بدهکار کوفه شد

این غم به عقل جنّ وبشر هم نمی رسید زینب دلیل خنده ی بازار کوفه شد

سروده رمضان  سال 1386

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۹:۲۰ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲

رحلت خمینی کبیر

بمناسبت سالگردارتحال ملکوتی امام خمینی (قدس)

تاب فراق روی تورا آسمان نداشت

داغت به دیده پیک جز اشک روان نداشت

ای پیر میکده زغمت باده خشک شد

میخانه تاب ناله ی دردی کشان نداشت

بعد از عروج روح تو روح قصیده ها

جز رنگ آه نای سخن بر زبان نداشت

یک لحظه نبض ثانیه ها بی صدا طپید

زیرا که درک پرزدنت را زمان نداشت

روزی که آمدی همه گلها شکفته شد

مثل تو خاک خسته ی ما باغبان نداشت

ای باغبان باغ شهیدان لاله گون

باغت بهشت عاطفه  بود و خزان نداشت

بودی اسیر خال لب دوست ما به تو

عشق تو جز به یک یک دلها مکان نداشت

بودی تو پیک رحمت پیغمبر عظیم

تاریخ شیعه مثل تو نامه رسان نداشت

از خطبه های زینبیت کاخ ها شکست

سیل هجوم کفر به پیشت توان نداشت

مثل علی دلت زگروهی شکسته بود

کی گفته نای پر زغمت استخوان نداشت؟

یادش بخیر عطر جماران و عطرتو

عطری که عطر عشق تو بود و جنان نداشت

زهرا(س) چو مادری به عزای تو گریه کرد

بزم مصیبت تو جز او نوحه خوان نداشت

روزی که جسم تو زسر دستها گذشت

در خاطرات عشق نظیرش جهان نداشت

جسمت به زیر سایه و مردم به گرد تو

تاب وداع روی تو پیر وجوان نداشت

ای سیدی که جد تو در خاک و خون نشست

جسم حسین جد تو یک سایبان نداشت

زینب به قتلگاه برادر نظاره کرد      

بی کفن و دفن گذشت چرا که امان نداشت    

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۷:۲۷ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر