سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴

یادواره ولادت سه ساله

ولادت حضرت رقیه سلام الله عليها
عاشق شدن اگر چه مرا دردِ سر شده
دلدادگی اگر چه به جانم شرر شده
شادم که رزقِ نوکری ام بیشتر شده
پیکِ نسیم راویِ این خوش خبر شده
بُنیانگذار عشق دوباره پدر شده
کرده غُرُق دوباره فرشته مدینه را
رنگین کمان کشیده حصار این زمینه را
ماه آمده است تا که ببیند قرینه را
خواهر شده است شور گرفته سکینه را
طوبایِ فاطمی چقدر پُر ثمر شده
اين بزم را براي تعبد می آوریم
این یادواره را به تَعدُد می آوریم
در سررسید شیعه اگر شد می آوریم
ذکر رقیه را به تشهد می آوریم
سجاده یِ حسین پُر از زیب و فَر شده
عطر شراب آمدو کوثر به جام کرد
رِجعت نموده فاطمه باید قیام کرد
باید شبیه فاطمه اش احترام کرد
اورا عمو به نیَّتِ زهرا سلام کرد
در این خصوص بیتِ ولا هم نظر شده،
این جشنِ نو رسیده سراسر چه دیدنی است
زینب گرفته نغمه ی مادر چه دیدنی است
ذوقِ برادرانه یِ اکبر چه دیدنی است
بازار هدیه هایِ مکرر چه دیدنی است
پایین گاهواره ببین پر گهر شده
پس لرزه های هر غزل عاشقانه اوست
لب وا که می کند طَرَبِ هر ترانه اوست
عمرش اگر سه سال ولی بی کرانه اوست
دل از حسین می برد و نازدانه اوست
حالا رسیده بهر پدر بال و پر شده
دختر مگو بگو که پریچهره ی حسین
شیرین ترین نبات سر سفره ی حسین
بر روي شانه هم قدمِ عمره ی حسین
با خاک پاش طلا، نقره ی حسین
پایش پر آبله است ولی نرخِ زر شده
آئینه دار آیه ی کوثر رقیه است
بابا بزرگ ساقی و ساغر رقیه است
کوچک ولی بزرگیِ محشر رقیه است
در رزمِ گریه مرد دلاور رقیه است
دشمن ز ترس گریه ی او در خطر شده
چادر نماز روی سرش سایبان ماست
چادر که سوخت، نوحه به روی زبان ماست
محشر که مُهرِ مانده به راهی نشانِ ماست
آنجا رقیه راحت روح و روان ماست
مِهرش برای آتش دوزخ سپر شده
شکر خدا که مستِ دَمِ این سه ساله ایم
ریزه خور یَمِ کرم این سه ساله ایم
دلداده ایم و غرق غمِ این سه ساله ایم
آری مدافع حرم این سه ساله ایم
رحمت به نوکرش که چنین مفتخر شده

طفل سه ساله را که به نیرو نمی کِشَند
او را میانِ بزم هیاهو نمی کِشَند
مویی که پیچ خورده زِ پهلو نمی کشند
اصلا زِ پشت سر که ز گیسو نمی کِشَند
شَهزاده بودو در به در هر گذر شده
(مجتبی صمدی) 18/03/94

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۸:۵ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲

اربعین

اربعین....

ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم              باور نداشتم که به قبرت نظر کنم

             ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید                    با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم

با یاد روز واقعه جا دارد از غمت                        لطمه زنان کنار تو جان محتضر کنم

با کعب نی جدا شده ام از تو یا اخا                 حتی نشد که حلق تو با اشک تر کنم

بهرم دعا نما که مبادا دوباره از                         دروازه های شام بلا من گذر کنم

شد آستین من بخدا معجرم حسین                عباس را نباید از آن با خبر کنم؟!!

مانده صدای چوب و لبت بین گوش من              صد آه تا که یاد تو و طشت زر کنم

رنجیده سرفرازم و پیش تو سر به زیر                 آخر چگونه شرح غم آن سحر کنم

طفل سه ساله ی تو میان خرابه گفت               باید به مرگ، چاره ی داغ پدر کنم

با دست خسته زیر لحد جای دادمش               جا دارد از خجالت تو جان به در کنم

گزیده ای از یک غزل بلند سروده سال ۸۷

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۹:۳۵ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲

برگی از یک مثنوی در شکوه رینب کبری سلام الله علیها


با حدیث عشق غوغا می کنم

عشق را باعشق معنا می کنم

صحبت از عشق است ونام زینب است

عشق معنای تمام زینب است

کیست زینب جز خدای عاشقی

صاحب صوت رسای عاشقی

عشق با زینب تجلّی یافته

تارو پود عشق را او بافته

عشق او اوج مقامات است و بس

عشق بی زینب خرافات است و بس

سازمان عشق را او رهبر است

بعد زهرا او به عالم مادر است

زن ولی مردآفرین است و دلیر

مردها دردام نطق او اسیر

اوخودش را شهره در آفاق کرد

کودتا در کشور عشاق کرد

فاتح کوه بلند عصمت است

نیش بیداری زخواب غفلت است

عالم هر علم بی تعلیم اوست

زاده ی شیر و جدا ازبیم اوست

زن ولی با غرّشی طوفانی است

صاحب فنّ خطابه خوانی است

تاجر سرمایه دار عشق اوست

با کلامش ذوافقار عشق اوست

پنج تن در او تجلّا می کند

نطق حیدر خوب اجرا می کند

نیست تنها دخت والای علی

او بود امّ ابیهای علی

نان حیدر ، شیر کوثرخورده است

کربلا را او به مقصد برده است

کاخ ظلمت را به خاکستر نشاند

او به دامانش رقیّه پروراند

قاتل آل امیّه زینب است

عشق آموز رقیّه زینب است

ما رأیت الاّ جمیلا ورد اوست

حضرت ام البنین شاگرد اوست

رتبه اش بالاتر از مقیاس بود

خادم او حضرت عباس بود

عین و شین وقاف یعنی دلبری

جلوه ی زهرا و صوت حیدری

نان حیدر شیر کوثر خورده است

کربلا را او به مقصد برده است

او لیاقت داشت پیغمبر شود

مثل مادر سوره ی کوثر شود

درعبادت سینه ها دارد یقین

او بود مانند زین العابدین

درتمام عمر حتّی در بلا

یک نماز شب نشد از او قضا

او ولایت را حسن خو طینت است

زینب است و زینت هر زینت است

او شجاعت را حسینی وار داشت

بر تولّای علی اصرار داشت

یک یک پیغمبران مدیون او

شد نبوّت هم گروه خون او

او لیاقت داشت پیغمبر شود

مثل مادر سوره ی کوثر شود

رمز جاوید دوام کربلاست

 کارگردان قیام کربلاست

تا قیامت جلوه ی تابنده شد

تیم دشمن پیش او بازنده شد

گرچه زینب هست نامی دلربا

نام زینب با حسین دار صفا

صبر با یادش صبوری می کند

از هراس و غصّه دوری می کند

 روز اوّل با حسینش عهد بست

پای این پیمان سر خود را شکست

تا سر ببریده را برنیزه دید

خون سر از چوبه ی محمل چکید

 

مجتبی صمدی شهاب 1382

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۱۰:۱۴ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲

شهادت مولا علی علیه السلام


گویا که خاک مرده به کوفه نشسته است حیدر دلیل زندگی و جان کوفه بود

ازسجده سربلند نمود و سرش شکست این مزد سرزدن به به یتیمان کوفه بود

امشب برای شیرخدا شام آرزوست پایان تلخ دوره ی چشم انتظاری است

امّا برای زینب محزون ادامه ی دوران تیره ی غم واندوه وزاری است

سرخی خون زریش سفیدش نمی رود زینب به اشک ، خون زلبش پاک میکند

مانند دفن فاطمه درغربتی عجیب فردا حسن جنازه ی او خاک می کند

درعرش شهرتش علنی در زمین غریب مردی که خیری از بشریّت ندید رفت

او بادورنگی همه ی اهل کوفه ساخت امّا دگر زدوری زهرا برید رفت

کم کم که دست وپای علی سرد می شود گرمی زخانواده ی این مرد می رود

امشب به سوی یاس سفید کبود خود با صورتی ز زهر جفا زرد می رود

ساعات آخرین غم دل را مرور کرد یاد خروش خندق وخیبر فتاده بود

ابروی چاک خورده ی خود را به هم کشید گویا به یاد آتش آن در فتاده بود

می سوخت با حرارت آن شعله ، نه زتب یادش نمی رود که چگونه درآن بلا

دشمن زصبر حیدری اش استفاده کرد با قصد کشت فاطمه را زد به کوچه ها

بیهوش می شد و نگهش پر شراره بود خورشید عمر طی شده اش روی بام بود

دیگر طبیب نسخه ی قطع امید داد آمد زمان رجعت و کارش تمام بود

وقت وصیّت آمد وشد گریه ها بلند هرم نفس نفس زدنش جان خانه برد

باب النجات عالم امکان حسین را باب الحوائج آمد و بر دست او سپرد

جای شهادتین زلبش گفت یا حسین زیبب زهوش رفت وگریبان خود درید

تا شام تار شام غریبان کربلا زینب دگر رخ بابای خود ندید

از کوفه رفت سوی مدینه پس از پدر در کوفه او علاقه ی ماندن دگر نداشت

از کوفه با جلال و شکوه تمام رفت امّا اسیرآمد و در کوفه پا گذاشت

دور و برش حسین و ابالفضل در طواف از کو فه رفت با صلواتی پر از درود

آمد به شهر کوفه ولی دلشکسته با سرهای بی تنی که همه روی نیزه بود

جای تلافی نظر لطف مرتضی گویا علی دوباره بدهکار کوفه شد

این غم به عقل جنّ وبشر هم نمی رسید زینب دلیل خنده ی بازار کوفه شد

سروده رمضان  سال 1386

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۹:۲۰ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲

رحلت خمینی کبیر

بمناسبت سالگردارتحال ملکوتی امام خمینی (قدس)

تاب فراق روی تورا آسمان نداشت

داغت به دیده پیک جز اشک روان نداشت

ای پیر میکده زغمت باده خشک شد

میخانه تاب ناله ی دردی کشان نداشت

بعد از عروج روح تو روح قصیده ها

جز رنگ آه نای سخن بر زبان نداشت

یک لحظه نبض ثانیه ها بی صدا طپید

زیرا که درک پرزدنت را زمان نداشت

روزی که آمدی همه گلها شکفته شد

مثل تو خاک خسته ی ما باغبان نداشت

ای باغبان باغ شهیدان لاله گون

باغت بهشت عاطفه  بود و خزان نداشت

بودی اسیر خال لب دوست ما به تو

عشق تو جز به یک یک دلها مکان نداشت

بودی تو پیک رحمت پیغمبر عظیم

تاریخ شیعه مثل تو نامه رسان نداشت

از خطبه های زینبیت کاخ ها شکست

سیل هجوم کفر به پیشت توان نداشت

مثل علی دلت زگروهی شکسته بود

کی گفته نای پر زغمت استخوان نداشت؟

یادش بخیر عطر جماران و عطرتو

عطری که عطر عشق تو بود و جنان نداشت

زهرا(س) چو مادری به عزای تو گریه کرد

بزم مصیبت تو جز او نوحه خوان نداشت

روزی که جسم تو زسر دستها گذشت

در خاطرات عشق نظیرش جهان نداشت

جسمت به زیر سایه و مردم به گرد تو

تاب وداع روی تو پیر وجوان نداشت

ای سیدی که جد تو در خاک و خون نشست

جسم حسین جد تو یک سایبان نداشت

زینب به قتلگاه برادر نظاره کرد      

بی کفن و دفن گذشت چرا که امان نداشت    

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۷:۲۷ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲

میلاد حضرت علی اصغر علیه السلام

  میلاد حضرت علی اصغر(ع)

انگارعالم باردیگرجان گرفته    شادی مجال غم ازاین وآن گرفته

ازابررحمت بازهم باران گرفته    سردارخوبی ها سر وسامان گرفته

                امشب شب رؤیائی این عالمین است

                کوچک ترین حیدر به دستان حسین است

چشم انتظاری بنی هاشم به سر شد    طوبای باغ فاطمیون پر ثمر شد

نوری مضاف جمع خورشید وقمر شد    آقا برای چندمین دفعه پدر شد

                           اجماع کلی بنی هاشم همین است

                           این طفل تمثال امیرالمؤمنین است

یک تکه الماس است بر دستان بابا     مانند یک رود است درآغوش دریا

آئینه می گردد به روی دست سقا     صف بسته قومی محضرش بهر تماشا

                            اکبر نگاهش کرد او خندید، جان گفت

                            ارباب درگوشش مسیحایی اذان گفت

وقتش رسید آقا که نام او بگوید     با سرّ اعظم نام این مه رو بگوید

این نکته باریکتر از مو بگوید     مستی کند با نام او یا هو بگوید

                           کوری چشم دشمنان حق منجلی شد

                          فرزند بچه شیر حق نامش علی شد

این طفل کوچک پیر یک دنیای عشق است    سرتا به پا آئینه و سیمای عشق است

آقا و آقا زاده آقای عشق است         مهری به طومار و به عاشورای عشق است

                          هدیه به زهرا شیره جان رباب است

                         از نسل آب و تشنه لبهاش آب است

بند قماطش را زبالا آفریدند     مشگل گشای هر دو دنیا آفریدند

محسن برای نسل زهرا آفریدند   هم رتبه و هم شأن سقا آفریدند

                        ششماهه صد ساله کند طی مدارج 

                       آری علی اصغر بود باب الحوائج

گهواره اش یک قبله سیّار باشد  کعبه به دورش حاجی هشیار باشد

سرباز راه حیدر کرار باشد     پس تیر معمولی برایش خار باشد

                   از بس ابهت داشت لشگر از توان رفت

                  بهر شکار او سه شعبه در کمان رفت

با دست وپای بسته میدان را بهم ریخت    یک قوم سرگردان وحیران را بهم ریخت

نظم وفنون رزم وگردان را بهم ریخت     معنای خیر و لطف باران رابهم ریخت

                     مشگل گشا شد حرمله مشگل گشا زد

                       نامرد مرد کوچکی را بی هوا زد

داغش به قاب سینه غم تصویر کرده      انگشت حیرت بر لب تکبیر کرده

طوری زدش گویا که صد تقصیر کرده     انگار نیزه در گلویش گیر کرده

                          آن سو به صورت مادری بیچاره می زد

                           این سو زحلقش خون چه بد فوّاره می زد

طفلک میان نعره ها لرزید وپرزد      براشک بابا لحظه ای خندید و پرزد

برگ گل حلقوم او پاشید و پرزد           با تیر بر کتف پدر چسبید و پرزد

                           تیر از گلویش در نیامد غم بپا شد

                         در آن کشاکش ها سر از پیکر جدا شد

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۱۲:۴۲ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲

شهادت امام هادی علیه السلام

مرثیه شهادت امام هادی علیه السلام

ازحصارغریب سامّرا ناله ازکنج سینه می آید

ناله بی کسی مردی که گشته دوراز مدینه می آید

قدراوراکسی نمیداند آسمان هدایت است آقا

هرکلامش هزارباب ولی کرشده گوش آدم شنوا

تاکه دست کسی به او نرسد دشمن اورا گرفته تحت نظر

غافل از اینکه کلّ این عالم خم شود دربرش تابه کمر

درحصارهم اگرباشد بال پرواز پیک آزادی است

ردّ پایش به کعبه منتهی است آخر جاده خدا هادی علیه السلام است

بگذارید ازغمش گویم مصحفش را دوباره باز کنم

ما که کمتر به یاد او هستیم شرح داغش کمی دراز کنم

بسکه کمتر به یاد او بودیم معتمد سر زخاک بیرون کرد

با نوک تند وتیز شاهینی قلب محزون شیعه را خون کرد

او که جدّ اطهر مهدی عج الله است دشمن از دیده ها نهانش کرد

عاجز از همکلامی او بود سوی تبعید گه روانش کرد

جامعه خواند گفت ای مردم اهل بیت علیهم السلام است راه دینداری

بی ولای علی علیه السلام و آل علی علیهم السلام حاصلش می شود گرفتاری

چونکه دشمن زخلق دورش ساخت راه هرباطلی مسلمان رفت

سرّآزادی و هدایت خلقت گاه و بیگاه هم به زندان رفت

قدر اورا کسی ندانست وغربتش قصّه شد معما شد

خانه اش مثل بیت حیدر علیه السلام سوخت داغ او مثل داغ زهرا سلام الله علیهاشد

کلّ این خانواده مادری اند غصّه دار غم علی هستند

شاید از این جهت که نامش علیست علیه السلام دست اورا شبیه او بستند

عده ای ازحرامیان زمین آسمان را شبانه می بردند

پیش روی امام پاکی ها با تعارف شراب می خوردند

به گداخانه باید او برود؟ حاتم آیا ؟ مگر گدایش نیست؟

کسی آنجا نگفت با خود که شاه عالم خرابه جایش نیست

من یقین دارم آقادر گوشه آن خرابه گریه نمود

یادآن شب که دختری کوچک در طواف سری پر ازخون بود

سر بابا به روی دامانش هی سؤال از سر پدر می کرد

با صدای گرفته نیمه شب دختر شام را خبر می کرد

مگر آنشب دگر به چشمان مردم شام خواب می آمد

از سر رفته درتنور حسین علیه السلام بوی تند شراب می آمد

زینب سلام الله علیهاآنشب به صورتش میزد دخترک درخرابه غوغا کرد

تاکه عمه دگر سپر نشود جان خود را فدای بابا کرد

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۹:۸ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲

سایت رسمی مجتبی صمدی شهاب 

http://www.eyvoontala.ir

دانلود مداحی و اشعار جدید

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۱۳:۵۶ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱

بمناسبت دهه کرامت...

پائیز اما می وزد عطر بهاری                        از لابلای شاخه دل بیقراری

این سوت آخر ترمز پای قطار است           یعنی به پایان آمده چشم انتظاری

خوش آمدی زائر به اینجا، زود وا کن         آن کوله بار حرف هایی را که داری

وقتی پیاده می شدی آیا ندیدی                پا روی بال صد فرشته می گذاری؟

آن گنبد خورشید را وقتی که دیدی          حتما بگیر از دور عکس یادگاری

                             بنویس زیر عکس خود این قبله طوس است                      

                                این بارگاه حضرت شمس الشموس است

                                         -----------------------------

با من بیا دور حرم خانه بگیریم                              مانند یک همسایه کاشانه بگیریم

هرچند مثل خار اما می شود که                             از این گلستان بوی ریحانه بگیریم

در طوف این شمع فروزان الهی                               حالی شبیه حال پروانه بگیریم

باید شبیه انبیا در پشت این در                              اذن دخول از شاه فرزانه بگیریم

از کودکی که گندم اینجا می فروشد                       بهر کبوترها کمی دانه بگیریم

                                        با اشک وارد شو بگو که خوب یا بد                                        

                                         آمد گدای کهنه کارت شاه مشهد

                                   -------------------------------

پیش تو آقا با گدایی خو گرفتم                             دار و ندارم را من از این کو گرفتم

وقتی تو را دیدم نمی دانم چه شد که                    مستانه و دیوانه ذکر هو گرفتم

با روسیاهی آمدم کن رو سفیدم                          از روی تو شرمنده هستم رو گرفتم

عمریست مستم کرده سقاخانه ی تو                      آقا شرابم را من از این جو گرفتم

درس ضمانت کردنت را روز محشر                         از ماجرای تو و آن آهو گرفتم

                                             وقتی که از لطف و عطایت وامدارم                                              

                                            هیچ احتیاجی جز تو بر ضامن ندارم

                                                                ------------------------

اینجا بهشت است یا حرم، یا طور سینا                که حضرت موسی به خاک افتاده اینجا

در روبه روی پنجره فولاد دیدم                             بهر شفا بسته دخیلش را مسیحا

بال و پر جبریل از چه گرد و خاکی ست               خادم! مگر جارو ندارد صحن آقا

در این فضا عطر و شمیم یاس پخش است           حتما که در یک گوشه ای بنشسته زهرا

من با زبان کودکانه حرفم این است                      من دوستت دارم تو را قد یه دنیا

                                   دنیای من عقبای من آقا تو هستی                                

                              ممنون از اینکه در به روی من نبستی

                                                ----------------------------------

با این حریم و گنبد زرد و طلایی                           مانند کعبه هستی و قبله نمایی

تو آمدی ایران زمین شد پایگاهت                      پیغمبر مبعوث کل انبیایی

من که یقیین دارم خدا حرفی ندارد                    آنجا که تو از بندگان خود رضایی

شاگرد سلمانی بین راه هستم                              در وقت مردن بر سرم بگذار پایی

در وقت جان دادن جواد آمد کنارت                   یعنی گریز روضه ای از کربلایی

                                               وقتی جوانان بنی هاشم رسیدند                                    

                                             یک اربا اربا را میان دشت دیدند

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۶:۳۸ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱

مسجد حسینیه شد...

درحسرت یارجان به لب شد- مردی که بزرگ آسمان بود

برروی محاسن سفیدش- اشک دل زخمی اش روان بود

استاد بزرگ مکتب عشق محنت زده همه دقایق

تنها شده در هزار شاگرد-  همسایه غم امام صادق(ع)

درهجمه غربت مدینه بی هم نفسی خمیده اش کرد

شد باعث لحظه رهائیش زهری که نفس بریده اش کرد

تب ازنفسش زبانه می زد- اشک از دل چاک چاک می ریخت

درحجره میان بستر خود لاله زلبش به خاک می ریخت

آنقدرکشید بار غصّه تا مرگ به کامش آرزو شد

مانند تبار غم نصیبش ازشدّت غم سفید مو شد

اجدا غریب و بی نشانش صد زخم از این زمانه خوردند

گویا که تمام ارث غم را بردست دلش همه سپردند

او مثل خلیل شد درآتش این ارث نژاداطهرش بود

شد دفتر خاطرات او باز انگار بیاد مادرش بود

با ضرب لگد دوباره واشد بابی زبهشت بی نشانه

این بار که جای شکرباقی است مسمار نداشت درب خانه

اورا ز میان کوچه بردند آوای خدا شنیده می شد

گویا که علی دوباره آنجا بر روی زمین کشیده می شد

تا وادی کفر دین مطلق در بند زبین کوچه ها رفت

با آنکه زتیره عبا بود با موی برهنه بی عبا رفت

صیاد نگفت با خودش که این صید شکار تیر درد است

اورابه عتاب می کشید و نامرد نگفت پیرمرد است

افتاد به خاک وزیرلب گفت _ آمد به سرم بلای زینب (س)

گویا که به روی خاک می دید- درخاطره ردّپای زینب(س)

با کینه بدون جرم اورا- با یک غم بی حساب بردند

او عاشق روضه بود واورا- تا معرکه شراب بردند

شمشیر به روی او کشیدند- امّا سر او به نیزه ننشست

می دید به چشم دل سری را بازیچه ضرب چوب یک مست

او عاشق روضه بود آری- بانی عزای کربلا بود

مسجد همه جا حسینیّه شد تا روضه جدّ او به پا بود

 

 

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در ۸:۵۴ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر