شنبه سی و یکم خرداد 1393

میلاد سه ساله

میلادیه حضرت سه ساله اباعبدالله الحسین علیه السلام

نفسی تازه شد و تازه شد احوال زمین

واشد از شوق به یکباره پر و بال زمین

گوئیا جامه ای از نور به تن کرده فلک

رشته پولک هفت رنگ شده شال زمین

چه مبارک خبری بر روی لب افتاده

خاصّه در شهر مدینه که شده خال زمین

بسکه از عرش فرشته به طواف آمده است

که شده بیت ولا مرکز جنجال زمین

دختری آمده که یک نفسش می ارزد

 به نفس های خلائق طی صد سال زمین

پاکی آئینه و آب به دنیا آمد

دختر حضرت ارباب به دنیا آمد

این ولادت چقدر شور و صفا آورده

چقدر خنده همراه بکا آورده

مستی قبل حلول رمضان را عشق است

ساقی این بار می از دست خدا آورده

دختر شاه پریان بنی هاشم را

حق به خانمی یک مشت گدا آورده

گردت ای دختر یزدگرد همه می گردند

که چه ریحانه گلی قبله نما آورده

شعر موسیقی گلخنده این نازترین

بیشتر حال عمو را سر جا آورده

همه اهل و عشیره به تماشا هستند

 بازهم مست دم حضرت زهرا هستند

هرچه گشتیم ندیدیم ازاین دختر سر

که چنین داشته باشد به وجودش جوهر

سه پسر داشت که همنام علی شد ارباب

فقط این دختر دردانه شد عین کوثر

چه کسی گفته که بی سایه شد اطراقگهش

قامت کوچک او سایه زند برمحشر

پسر و دختر این طایفه حیدر وارند

هرکسی رزم کند در خور خود با لشگر

سیلی خطبه زینب  همه را رسوا کرد

گریه نیمه شب او زده تیر آخر

نوه حیدر کرار چنین می باشد

راکب دوش علمدار چنین می باشد

دخترک نیمه شبی را شب یلدایی کرد

شام را ریخت به هم یک تنه غوغایی کرد

همه را بهت زده کرد پدر را آورد

بسکه درآن دل شب گریه زیبایی کرد

به پدر گفت گلویت چه بهم ریخته است

روضه انداخت به راه و مجلس آرایی کرد

به پدر گفت کف دست پیاپی خوردن

صورت زرد مرا سرخ و تماشایی کرد

چند جایی وسط فرق سرم خالی شد

شعله و پنجه مرا طعمه هر جایی کرد

آنقدر گریه کند در بر تو دختر تو

که بشوید ببرد بوی شراب از سرتو

مجتبی صمدی شهاب شعبان 1393 ه .ش

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 7:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393

به بهانه میلاد حضرت رقیّه سلام الله علیها

به بهانه ی طلوع سه ساله سلام الله علیها

شبم صبح و صبحم پر از نورهاست        دلم مست ومستی پرازشورهاست

   کلیم دلم را به دریا زدم                 شدم نوح و درباورم طورهاست

به دریای طوفانی معجزه       عصا بهترین پاروی کورهاست

عصایم فقط عشق بی انتهاست     همان عشق پاکی که از دورهاست

مراسجده باید کند هرچه مست     جنون درتب و خون مغرور هاست

سه پلّه مرا تاخدا مانده است     سرم تشنه ی دار منصور هاست

چه می بینم این بار روی زمین     مدینه چرا مرکز حور هاست؟

همه در تعجّب همه در سکوت     زمین ازفلک غرق مأمورهاست

سلیمان شهر مدینه به تخت     به دور وبرش ازملک مورهاست

صلا می رسد رجعت کوثر است     قیامی پراز نفخه ی صورهاست

قیامت بپا شد بگو باهمه

رقّیه رسیده است یافاطمه

همه مست و درعین ناباوری           شده خیره بر روی این کوثری

که آمد زآفاق و ازموعدش         جلوتر نموده بپا نموده محشری

درخشان چو درّ نجف از صدف      زنسل علی آمده گوهری

تمام آئینه کرده زهرا ظهور      در این چهره ی نازتر ازپری

مگو لعل و گوهر به این نور کل     مشو رد زمدحش چنین سرسری

خدا با جمالش برای ملک زده در زمین قبله ی دیگری

دراین خانواده همه شاخص اند     ولی کس ندیده چنین دختری

کسی مثل او کی به یک نیم خند     زبابای خود می کند دلبری

به دستان بابا بود دیدنی     ندیده کسی اینچنین منظری

ابالفضل زیبا تر از قبل شد     چوزد بوسه براین رخ مادری

قیامت بپا شد بگو باهمه

رقّیه رسیده است یافاطمه

سه ساله ولی راه صد ساله رفت     چه شیدا چه زیبا چه خوش، واله رفت

گل از خجلت او شد عمرش قلیل     بهار حقیقی هرساله رفت

سفید آمد و یاس خوش رنگ بود    ولی حیف شد مثل آلاله رفت

کبوتر شد و ماهی رود بود      بمیرم که بی پّر وبی باله رفت

ستاره شد و یکدفه مثل برق     درآن تیرگی شب ضاله رفت

دلیل کم چشم کم سوش شد     زبسکه زهر دیده اش ژاله رفت

وگرنه که سیلی امانش نداد     که ازحنجرش قدرت ناله رفت

چه زجری کشید آنشب ازدست زجر     از آن مشت از صورتش هاله رفت

تمام تنش بسکه خون مرده بود     که هوش از سر شخص غساله رفت

فقط با تیمّم بدون کفن     تن آسمان زیر یک چاله رفت

قیامت بپا شد بگو باهمه

رقّیه رسیده است یافاطمه

سروده سال 89

 

 

 

 

 

 

            

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 8:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393

نیمه شعبان

نیمه شعبان

نفس باد صفا پشت صفا آورده

ساقی این بار دگر آب بقا اورده

گل نرگس همه را مست وغزلخوان کرده

با شمیمی که پراز بوی خدا آورده

عشق امشب به سوی سامره افتاد به خاک

دل به آن کعبه عبادات به جا آورده

تانیفتد به زمین تکیه زند درتعظیم

پسرآسیه همراه عصا آورده

مادری آئینه سیرت پسری زیبارو

بهر ورّاثی آن تیغ دوتا آورده

انتظار همه ی دین پیمبر آمد

آخرین وارث تیغ شه خیبرآمد

دیده واکرد همانکه نگهش دریائی است

گرچه مخلوق ولی خالق هر زیبائی است

می شود سرو خجالت زده از دیدارش

بسکه سرو قد این سرو سهی رعنائی است

قافله قافله مجنون شده ی او لیلا

بسکه شیرین سخن و عشوه گر ولیلائی است

نام اولرزه فکنده ست به هربتخانه

قدرت بت شکن بازوی او مولائی است

بیشتر ازهمه کس ارث زمادر برده

قدرت جاذبه ی هر نظرش زهرائی است

حاکم اصلی دلهاست خدا می داند

هدف آخر دنیاست خدا می داند

او بود پرده نشین و زهمه پیداتر

پیش او جلوه ی خورشید شبیه اختر

آخرین تیر خدا در شب ظلمانی اوست

درحقیقت بو او پایه گذار محشر

کعبه برپاست فقط تاکه شود تکیه گهش

تشنه اش زمزم و سعی و عرفات و مشعر

همه ادیان الهی به ظهورش مؤمن

جز به دستش نرسد فتنه گری ها آخر

در سپاهش نفراتی چو خمینی باشد

سیرت وصورتشان هست هزاران لشگر

عاقبت ابرسیه از رخ او دور شود

از نگاهش همه افلاک پرازنور شود

جاء حقّ وزهق الباطل قرآن مهدی است

ماه شق القمر نیمه ی شعبان مهدی است

او که آید شو آغاز همه خوبی ها

به غم و ظلم وستم خاتم وپایان مهدی است

رهروان پسر نوح بدانید همه

موج طوفان کش ورعد آور و طغیان مهدی است

رسدآن روز که اسلام شود عالمگیر

همگی عبد ، ولی صاحب فرمان مهدی است

رسد ان روز که در هر ورق مطبوعات

عکس وتصویر وسخن صفحه و عنوان مهدی است

او که آید به یتیمان برسد خمس و ذکات

پر شود خاک زمین از دم خیر وبرکات

آید آن شاه که عزّت دهد انسانی را

کند احیا به جهان شیوه ی ربّانی را

چون که در بند ستم رکن عدالت بیند

کندآزادچنین مرجع زندانی را

می کَندریشه ی دجّال زبن باقدرت

می نشاند سرِجا حمله ی سفیانی را

می شود جلوهگر از یمن قدومش ثروت

پُرکند درهمه جا دکّه ی ارزانی را

می زند بادمِ شمشیر عدالت گردن

عالم بی عمل مُهر به پیشانی را

با وجودش همه جا خوب تر از خوبی هاست

بودنش خوبترین ثانیه های دنیاست

او می آید که صفا بر سر هرکو بدهد

بال پرواز دوباره به پرستو بدهد

او می آید که گلستان شود این دشت کویر

تا فضا عطر دعا جلوه ی شب بو بدهد

او می آید به مدینه سرِ آن کوچه ی تنگ

تا که بر ادر خود فاطمه دارو بدهد

او میآید که به آن دیده ی سیلی خورده

بعد آن پنجه ی تاریک کمی سو بدهد

او می آید که رقیّه ز رخش غم برود

شود آیا که به آن غمزده گیسو بدهد؟

پس بزن شب بارلها برسان مهدی را

جان زینب بارلها برسان مهدی را 

مجتبی صمدی شهاب  - نیمه شعبان 1387

 

 

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 8:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم خرداد 1393

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام

مگر میشود غرق دریا نشد    مگر میشود عبد مولا نشد

مگر میشود در حسینیّه ها     گرفتار این شور شبها نشد

مگر میشود لب به ساغر زد و    اسیر خم زلف سقّا نشد

مگر میشود بین سجاده ها    به یک ذکر حق مثل موسی نشد

مگر میشود درشب یازده    پر از نور آن ماه فردا نشد

مگر میشود بین صحرا نرفت    به یک غمزه مجنون لیلا نشد

دل من گرفتار این دلبری است

دل من همیشه علی اکبری است

علی اکبرآمد جوان شد دلم    کبوتر شد وآسمان شد دلم

فقط دل به او دادم و پاشدم    برنده در این امتحان شد دلم

من ارزان ترین بنده بودم که او     به قلبم نشست وگران شد دلم

لبم بوسه ای برقدومش زده    که استاد فنّ بیان شد دلم

صدایش شنیدم مسلمان شدم    بیاد غمش نوحه خوان شد دلم

محّرم دل من دل دیگری است

دل من همیشه علی اکبری است

زوایای ذات خدا روشده    که ذکر همه بازهم هو شده

زبس نور می ریزد از چشم او    بساط مه و مهر جارو شده

ملک گرد گهواره اش در طواف    فلک مست این یاس شب بو شده

ترک خورده شد کعبه سینه ها    علّی دگر جلوه هو شده

شدم گم سر جاده زلف او    دلم بند آن پیچ گیسو شده

پیمبر رسیده دوباره که باز    بت و بتکده سر به زانو شده ؟

جمالش پیمبر رگش حیدری است

دل من همیشه علی اکبری است

قدم میزند میکند دلبری    بپا می کند در زمین محشری

نفس می کشد زنده گردد مسیح    نگاهش کند سنگ راگوهری

بود خَلقا و خُلقا و منطقا     تجلّی اوصاف پیغمبری

اگر که همه عبد ذاتش شوند     نماند دگر در زمین کافری

اگر ذوالفقاری بدستش رسد    نشان می دهد حمله ی حیدری

فقط بر سر احترام عمو    نشد صاحب رکن سر لشگری

قسم بر مقامش که نام آوری است

دل من همیشه علی اکبری است

قد و قامتش تا خدا رفته است    فراتر زافکار ما رفته است

زپیغمبریش که گفتم ولی     به جدّش علی پا به پا رفته است

بنی هاشم آئینه ی مادرند    به زهرا عجب با صفا رفته است

کرم خانه پا کرده پائین پا    کریم است و به مجتبی رفته است

زند نبض بابا به هر نبض او    به بابا چه بی انتها رفته است

مدینه ، نجف رفته با این پسر    هر آنکس که به کربلا رفته است

عجب دلبر ناز و خوش منظری است

دل من همیشه علی اکبری است

جوانی و دید داری اش یکطرف    به دین خدا یاری اش یک طرف

مقامات شه زادگیش کنار    گذشت و فداکاری اش یکطرف

قشنگی و زیبائیش جای خود     به سجاده ها زاری اش یکطرف

دل عمّه بود و حرم بود و او     زبابا گرفتاری اش یکطرف

وجود پراکنده اش یکطرف    لب پر زخون جاری اش یکطرف

همه یکطرف پیش پای پدر    نفس های اجباری اش یکطرف

دلم روضه خوان گل پرپری است

 دل من همیشه علی اکبری است

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 10:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1392

اربعین

اربعین....

ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم              باور نداشتم که به قبرت نظر کنم

     ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید                 با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم

با یاد روز واقعه جا دارد از غمت                     لطمه زنان کنار تو جان محتضر کنم

با کعب نی جدا شده ام از تو یا اخا                 حتی نشد که حلق تو با اشک تر کنم

بهرم دعا نما که مبادا دوباره از                         دروازه های شام بلا من گذر کنم

شد آستین من بخدا معجرم حسین                عباس را نباید از آن با خبر کنم؟!!

مانده صدای چوب و لبت بین گوش من              صد آه تا که یاد تو و طشت زر کنم

رنجیده سرفرازم و پیش تو سر به زیر                 آخر چگونه شرح غم آن سحر کنم

طفل سه ساله ی تو میان خرابه گفت               باید به مرگ، چاره ی داغ پدر کنم

با دست خسته زیر لحد جای دادمش               جا دارد از خجالت تو جان به در کنم

گزیده ای از یک غزل بلند سروده سال ۸۷

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 9:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آذر 1392

برگی از یک مثنوی در شکوه رینب کبری سلام الله علیها


با حدیث عشق غوغا می کنم

عشق را باعشق معنا می کنم

صحبت از عشق است ونام زینب است

عشق معنای تمام زینب است

کیست زینب جز خدای عاشقی

صاحب صوت رسای عاشقی

عشق با زینب تجلّی یافته

تارو پود عشق را او بافته

عشق او اوج مقامات است و بس

عشق بی زینب خرافات است و بس

سازمان عشق را او رهبر است

بعد زهرا او به عالم مادر است

زن ولی مردآفرین است و دلیر

مردها دردام نطق او اسیر

اوخودش را شهره در آفاق کرد

کودتا در کشور عشاق کرد

فاتح کوه بلند عصمت است

نیش بیداری زخواب غفلت است

عالم هر علم بی تعلیم اوست

زاده ی شیر و جدا ازبیم اوست

زن ولی با غرّشی طوفانی است

صاحب فنّ خطابه خوانی است

تاجر سرمایه دار عشق اوست

با کلامش ذوافقار عشق اوست

پنج تن در او تجلّا می کند

نطق حیدر خوب اجرا می کند

نیست تنها دخت والای علی

او بود امّ ابیهای علی

نان حیدر ، شیر کوثرخورده است

کربلا را او به مقصد برده است

کاخ ظلمت را به خاکستر نشاند

او به دامانش رقیّه پروراند

قاتل آل امیّه زینب است

عشق آموز رقیّه زینب است

ما رأیت الاّ جمیلا ورد اوست

حضرت ام البنین شاگرد اوست

رتبه اش بالاتر از مقیاس بود

خادم او حضرت عباس بود

عین و شین وقاف یعنی دلبری

جلوه ی زهرا و صوت حیدری

نان حیدر شیر کوثر خورده است

کربلا را او به مقصد برده است

او لیاقت داشت پیغمبر شود

مثل مادر سوره ی کوثر شود

درعبادت سینه ها دارد یقین

او بود مانند زین العابدین

درتمام عمر حتّی در بلا

یک نماز شب نشد از او قضا

او ولایت را حسن خو طینت است

زینب است و زینت هر زینت است

او شجاعت را حسینی وار داشت

بر تولّای علی اصرار داشت

یک یک پیغمبران مدیون او

شد نبوّت هم گروه خون او

او لیاقت داشت پیغمبر شود

مثل مادر سوره ی کوثر شود

رمز جاوید دوام کربلاست

 کارگردان قیام کربلاست

تا قیامت جلوه ی تابنده شد

تیم دشمن پیش او بازنده شد

گرچه زینب هست نامی دلربا

نام زینب با حسین دار صفا

صبر با یادش صبوری می کند

از هراس و غصّه دوری می کند

 روز اوّل با حسینش عهد بست

پای این پیمان سر خود را شکست

تا سر ببریده را برنیزه دید

خون سر از چوبه ی محمل چکید

 

مجتبی صمدی شهاب 1382

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 10:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم مرداد 1392

شهادت مولا علی علیه السلام


گویا که خاک مرده به کوفه نشسته است حیدر دلیل زندگی و جان کوفه بود

ازسجده سربلند نمود و سرش شکست این مزد سرزدن به به یتیمان کوفه بود

امشب برای شیرخدا شام آرزوست پایان تلخ دوره ی چشم انتظاری است

امّا برای زینب محزون ادامه ی دوران تیره ی غم واندوه وزاری است

سرخی خون زریش سفیدش نمی رود زینب به اشک ، خون زلبش پاک میکند

مانند دفن فاطمه درغربتی عجیب فردا حسن جنازه ی او خاک می کند

درعرش شهرتش علنی در زمین غریب مردی که خیری از بشریّت ندید رفت

او بادورنگی همه ی اهل کوفه ساخت امّا دگر زدوری زهرا برید رفت

کم کم که دست وپای علی سرد می شود گرمی زخانواده ی این مرد می رود

امشب به سوی یاس سفید کبود خود با صورتی ز زهر جفا زرد می رود

ساعات آخرین غم دل را مرور کرد یاد خروش خندق وخیبر فتاده بود

ابروی چاک خورده ی خود را به هم کشید گویا به یاد آتش آن در فتاده بود

می سوخت با حرارت آن شعله ، نه زتب یادش نمی رود که چگونه درآن بلا

دشمن زصبر حیدری اش استفاده کرد با قصد کشت فاطمه را زد به کوچه ها

بیهوش می شد و نگهش پر شراره بود خورشید عمر طی شده اش روی بام بود

دیگر طبیب نسخه ی قطع امید داد آمد زمان رجعت و کارش تمام بود

وقت وصیّت آمد وشد گریه ها بلند هرم نفس نفس زدنش جان خانه برد

باب النجات عالم امکان حسین را باب الحوائج آمد و بر دست او سپرد

جای شهادتین زلبش گفت یا حسین زیبب زهوش رفت وگریبان خود درید

تا شام تار شام غریبان کربلا زینب دگر رخ بابای خود ندید

از کوفه رفت سوی مدینه پس از پدر در کوفه او علاقه ی ماندن دگر نداشت

از کوفه با جلال و شکوه تمام رفت امّا اسیرآمد و در کوفه پا گذاشت

دور و برش حسین و ابالفضل در طواف از کو فه رفت با صلواتی پر از درود

آمد به شهر کوفه ولی دلشکسته با سرهای بی تنی که همه روی نیزه بود

جای تلافی نظر لطف مرتضی گویا علی دوباره بدهکار کوفه شد

این غم به عقل جنّ وبشر هم نمی رسید زینب دلیل خنده ی بازار کوفه شد

سروده رمضان  سال 1386

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 9:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392

رحلت خمینی کبیر

بمناسبت سالگردارتحال ملکوتی امام خمینی (قدس)

تاب فراق روی تورا آسمان نداشت

داغت به دیده پیک جز اشک روان نداشت

ای پیر میکده زغمت باده خشک شد

میخانه تاب ناله ی دردی کشان نداشت

بعد از عروج روح تو روح قصیده ها

جز رنگ آه نای سخن بر زبان نداشت

یک لحظه نبض ثانیه ها بی صدا طپید

زیرا که درک پرزدنت را زمان نداشت

روزی که آمدی همه گلها شکفته شد

مثل تو خاک خسته ی ما باغبان نداشت

ای باغبان باغ شهیدان لاله گون

باغت بهشت عاطفه  بود و خزان نداشت

بودی اسیر خال لب دوست ما به تو

عشق تو جز به یک یک دلها مکان نداشت

بودی تو پیک رحمت پیغمبر عظیم

تاریخ شیعه مثل تو نامه رسان نداشت

از خطبه های زینبیت کاخ ها شکست

سیل هجوم کفر به پیشت توان نداشت

مثل علی دلت زگروهی شکسته بود

کی گفته نای پر زغمت استخوان نداشت؟

یادش بخیر عطر جماران و عطرتو

عطری که عطر عشق تو بود و جنان نداشت

زهرا(س) چو مادری به عزای تو گریه کرد

بزم مصیبت تو جز او نوحه خوان نداشت

روزی که جسم تو زسر دستها گذشت

در خاطرات عشق نظیرش جهان نداشت

جسمت به زیر سایه و مردم به گرد تو

تاب وداع روی تو پیر وجوان نداشت

ای سیدی که جد تو در خاک و خون نشست

جسم حسین جد تو یک سایبان نداشت

زینب به قتلگاه برادر نظاره کرد      

بی کفن و دفن گذشت چرا که امان نداشت    

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 7:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392

میلاد حضرت علی اصغر علیه السلام

  میلاد حضرت علی اصغر(ع)

انگارعالم باردیگرجان گرفته    شادی مجال غم ازاین وآن گرفته

ازابررحمت بازهم باران گرفته    سردارخوبی ها سر وسامان گرفته

                امشب شب رؤیائی این عالمین است

                کوچک ترین حیدر به دستان حسین است

چشم انتظاری بنی هاشم به سر شد    طوبای باغ فاطمیون پر ثمر شد

نوری مضاف جمع خورشید وقمر شد    آقا برای چندمین دفعه پدر شد

                           اجماع کلی بنی هاشم همین است

                           این طفل تمثال امیرالمؤمنین است

یک تکه الماس است بر دستان بابا     مانند یک رود است درآغوش دریا

آئینه می گردد به روی دست سقا     صف بسته قومی محضرش بهر تماشا

                            اکبر نگاهش کرد او خندید، جان گفت

                            ارباب درگوشش مسیحایی اذان گفت

وقتش رسید آقا که نام او بگوید     با سرّ اعظم نام این مه رو بگوید

این نکته باریکتر از مو بگوید     مستی کند با نام او یا هو بگوید

                           کوری چشم دشمنان حق منجلی شد

                          فرزند بچه شیر حق نامش علی شد

این طفل کوچک پیر یک دنیای عشق است    سرتا به پا آئینه و سیمای عشق است

آقا و آقا زاده آقای عشق است         مهری به طومار و به عاشورای عشق است

                          هدیه به زهرا شیره جان رباب است

                         از نسل آب و تشنه لبهاش آب است

بند قماطش را زبالا آفریدند     مشگل گشای هر دو دنیا آفریدند

محسن برای نسل زهرا آفریدند   هم رتبه و هم شأن سقا آفریدند

                        ششماهه صد ساله کند طی مدارج 

                       آری علی اصغر بود باب الحوائج

گهواره اش یک قبله سیّار باشد  کعبه به دورش حاجی هشیار باشد

سرباز راه حیدر کرار باشد     پس تیر معمولی برایش خار باشد

                   از بس ابهت داشت لشگر از توان رفت

                  بهر شکار او سه شعبه در کمان رفت

با دست وپای بسته میدان را بهم ریخت    یک قوم سرگردان وحیران را بهم ریخت

نظم وفنون رزم وگردان را بهم ریخت     معنای خیر و لطف باران رابهم ریخت

                     مشگل گشا شد حرمله مشگل گشا زد

                       نامرد مرد کوچکی را بی هوا زد

داغش به قاب سینه غم تصویر کرده      انگشت حیرت بر لب تکبیر کرده

طوری زدش گویا که صد تقصیر کرده     انگار نیزه در گلویش گیر کرده

                          آن سو به صورت مادری بیچاره می زد

                           این سو زحلقش خون چه بد فوّاره می زد

طفلک میان نعره ها لرزید وپرزد      براشک بابا لحظه ای خندید و پرزد

برگ گل حلقوم او پاشید و پرزد           با تیر بر کتف پدر چسبید و پرزد

                           تیر از گلویش در نیامد غم بپا شد

                         در آن کشاکش ها سر از پیکر جدا شد

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 12:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392

شهادت امام هادی علیه السلام

مرثیه شهادت امام هادی علیه السلام

ازحصارغریب سامّرا ناله ازکنج سینه می آید

ناله بی کسی مردی که گشته دوراز مدینه می آید

قدراوراکسی نمیداند آسمان هدایت است آقا

هرکلامش هزارباب ولی کرشده گوش آدم شنوا

تاکه دست کسی به او نرسد دشمن اورا گرفته تحت نظر

غافل از اینکه کلّ این عالم خم شود دربرش تابه کمر

درحصارهم اگرباشد بال پرواز پیک آزادی است

ردّ پایش به کعبه منتهی است آخر جاده خدا هادی علیه السلام است

بگذارید ازغمش گویم مصحفش را دوباره باز کنم

ما که کمتر به یاد او هستیم شرح داغش کمی دراز کنم

بسکه کمتر به یاد او بودیم معتمد سر زخاک بیرون کرد

با نوک تند وتیز شاهینی قلب محزون شیعه را خون کرد

او که جدّ اطهر مهدی عج الله است دشمن از دیده ها نهانش کرد

عاجز از همکلامی او بود سوی تبعید گه روانش کرد

جامعه خواند گفت ای مردم اهل بیت علیهم السلام است راه دینداری

بی ولای علی علیه السلام و آل علی علیهم السلام حاصلش می شود گرفتاری

چونکه دشمن زخلق دورش ساخت راه هرباطلی مسلمان رفت

سرّآزادی و هدایت خلقت گاه و بیگاه هم به زندان رفت

قدر اورا کسی ندانست وغربتش قصّه شد معما شد

خانه اش مثل بیت حیدر علیه السلام سوخت داغ او مثل داغ زهرا سلام الله علیهاشد

کلّ این خانواده مادری اند غصّه دار غم علی هستند

شاید از این جهت که نامش علیست علیه السلام دست اورا شبیه او بستند

عده ای ازحرامیان زمین آسمان را شبانه می بردند

پیش روی امام پاکی ها با تعارف شراب می خوردند

به گداخانه باید او برود؟ حاتم آیا ؟ مگر گدایش نیست؟

کسی آنجا نگفت با خود که شاه عالم خرابه جایش نیست

من یقین دارم آقادر گوشه آن خرابه گریه نمود

یادآن شب که دختری کوچک در طواف سری پر ازخون بود

سر بابا به روی دامانش هی سؤال از سر پدر می کرد

با صدای گرفته نیمه شب دختر شام را خبر می کرد

مگر آنشب دگر به چشمان مردم شام خواب می آمد

از سر رفته درتنور حسین علیه السلام بوی تند شراب می آمد

زینب سلام الله علیهاآنشب به صورتش میزد دخترک درخرابه غوغا کرد

تاکه عمه دگر سپر نشود جان خود را فدای بابا کرد

نوشته شده توسط مجتبی صمدی شهاب در 9:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر